تبلیغات
غم تنهایی - خوابگاه

خوابگاه

رفته بودیم حیاط خوابگاه از چمنا و برگ درختا میکندیم میدادیم دهن بچه های اکیپمون(اسمش (active8وهررررر ههرررررررررر میخندیدیم بعد  یه ساعت بدو بدو رفتیم تو خوابگاه و یهو دیدیم سرپرست بداخلاقه جلومونه !!!!!ماهم درحالی که دستمون علف بودو کف سالنم ریخته بود خشکمون زد...........بعد سرپرستمون برگشت گفت:مگه شما گوسفندین؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟ماهم بخند بخند بخند..........مرده بودیم سر پرسته هم  عصبانی میگف: شما آدم نمیشین من همتونو دفتر میکشونم اخراجتون میکنموووو......دلم برا اذیت کردنش یه ذره شده......سرپرست سال اولمون بود



برچسب ها: حیات، خواب، خوابگاه، چمن، درخت، خنده، عصبانی،
ادامه مطلب
[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 05:49 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]
خرید بک لینک | خرید بک لینک